تبليغاتX
یادداشتهای روزانه

یادداشتهای روزانه

و روزمرّه گی ها ، همان ، روز .. مرگی ها ست


روزهایی که می میرند 

یا شاید می کُشَند

و تو که روز هایت را میمیری


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 6:4 AM  توسط حميده  | 

یزد ..

کویر ..

عشق ..

بلندی های بادگیر ..

و من .. بی نصیب .. 

و حسرت


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 6:0 AM  توسط حميده  | 


دنیا میچرخد

حجم ها به طور اغراق آمیز کوچک و بزرگ میشوند .

من در مرکز دنیا می ایستم و دستور میدهم که همه چیز بچرخد .

و دست های تو را میگیرم و میچرخم .

تو سرت گیج میرود . 

افتادن ترس ندارد . حتی اگر بقیه بفهمند

باور کن ! همه دوست دارند بچرخند . ولی همه میترسند

ولی وقتی بیفتی .. حتی بقیه بیشتر دوستت خواهند داشت

چون تو فعال شده ی یکی از بزرگترین خواسته های آنهایی

دستانت را به من بده و به من بگو بچرخم

بگو که گذشته و آینده وجود ندارد

بگو که همه اینها ترفندهای زمان است برای سرگرم کردن دنیا

بگو که وقتی گوشه ی اتاقم تنها نشسته ام و میفهمم همه چیز ثابت ست  

و این منم که میچرخم .. از من خداحافظی نمیکنی .

بگو که ثابت نشدی و با من میچرخی .

لعنتی بچرخ ! حتی وقتی من شک میکنم

خوب میدانم که تو هم ترسیدن را دوست داری .

تو هم دوست داری پرت شوی و صدای له شدن استخوان هایت را بشنوی .

دنیا ثابت میشود . 

سرم گیج میرود

اشکهایم گله میکنند از ثابت شدنم .

و من احساس غریبی میکنم در این صفحه که نمیدانم مال کیست .

فکر میکنم که روزمرّ ه گی ها احاطه ات کرده اند .

و خوب میدانم تنها راه وجودم برای تو و این صفحه .. 

چپاندن خودم در کلمه های بی پرده ایست که مدتها پیش بکارتشان را از دست داده اند

سرم گیج میرود ..

و صدای گریه ام تا بی نهایت منعکس میشود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 4:48 AM  توسط حميده  | 

Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
Yo cuentare a las horas
que la ya veo

Vuelve
no volvere no volvere no volvere
No quiere recordar no quiere recordar ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 4:25 AM  توسط حميده  | 


بیا بریم کویر
که آسمونش یه عالمه ستاره داره
دراز بکشیم رو خاک
من چشامو ببندم و یه ستاره رو انتخاب کنم
بعد تو میری میچینیش از توو آسمون
بعد همون جوری که چشام بستست میذاریش کنارم
من که نمیفهمم که
ولی نور ستاره هه رو از پشت چشمای بستم هم حس میکنم
بعد یه لبخند میزنم
تو هم میفهمی که یه دونه حالم بهتر شده
..

حالا بالهاتو تمیز میکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 4:21 AM  توسط حميده  | 


گاهی که آرزو ها برآورده نمی شوند .. بد نیست 

گاهی که رویاها حقیقت نمی یابند ..

گاهی که اندیشه ها بس دورند و دراز ..

خوب است گاه گُداری آنچه که می خواهی .. نشود .. 

چه که قدرَش را نمی دانی

شآن اش را نمی یابی

مثل من .. که می گفتی .. 

که آرزوی همیشه ات بوده ام ..

می گفتی رویای محققت گشته ام

می گفتی .. هم آنم که می خواستی 

که فرشته بودم .. 

درست مانند مهربان ترین فرشته ایی که قصه هایش را شنیده بودی ..

می گفتی ام 

کاش هیچ برآورده نمی شدم ات .. 

که اینهمه تنهایم بگذاری  


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 4:10 AM  توسط حميده  | 


اصلا نمیدانم چگونه شروع شد . "من"ای میان خط ها ساختم .  

من ای که خارج از دنیای بیرون وجود داشت و میتوانستم هر جوری که دلم میخواست  

به او شکل بدهم . من بزرگ شد و بین باکرگی کاغذ تنها و تنها تر شد.  

اول من نبود . من در مقابل هویت های دیگر تعریف میشد . درختها بودند .  

کلبه ی دوست داشتنی صورتی و ابرهای قلمبه ی دخترانه ام  

و بعد همیشه دختری با موهای دمب گوشی ،  

شاید همان وقت شروع شد .

دختر نبود با دامن همیشه نارنجی اش . ابرها بودند و برگهای جدید درخت .  

و من نخواهم گفت که دخترک چگونه دیگر نبود .

و روزها گذشتند مثل همیشه که میگذرند . و شب ها صبح میشوند بدون توجه 

و همه چیز در حال حرکت بود . روی خاک نشسته بودم و با دهان باز موج های اطرافش را  

نگاه میکردم . همه چیز کش می آمد و همه چیز حرکت میکرد . و نمیشد باور کنی چه میبینی  

تا میخواستی ببینی چیز دیگری جلوی چشمانت بود . آن روزها بود که سوار قطار شدم شاید

 قسمتی از حرکت شدم . و حتی وقتی خیلی هم دلم گرفته باشد .. 

نخواهم گفت که روی ریل ها چه دیدم .  

نهایتش این است که سیگر روز گوش کنم و آرام گریه کنم .

یادم نمی آید سطرهای بالا را . خودم را بین کلمات مینویسم .  

خودم را به طرز بی رحمانه ای تنها مینوسم که بعد که خواندمش کمتر احساس تنهایی کنم

قلبم میترکد . قدرت تخیلم را از دست داده ام . درخت ها را همیشه سبز میبینم  

بدون اینکه اذیت شوم . نه اینکه دختر قوی ای نباشم . من سوار این قطار لعنتی شدم و با

 سرعتش کنار آمدم و حالم دیگر به هم نمیخورد . 

روزها به پنجره ی قطار ساعت ها خیره میمانم و دلم هم برای سکون تنگ نمیشود  

چون سکون وجود ندارد . و دلم برای تو هم تنگ نمیشود چون تو هم وجود نداری . 

حتی دیگر بین خط های من هم وجود نداری .  

دلم برای تو تنگ نمیشود . دلم برای وجود نداشتنت تنگ میشود .

در قطار همه چیز همان شکلی است که باید باشد . همه سوار میشوند و همه دیر یا زود  

پیاده میشوند . بعضی ها باز هم سوار میشوند ولی خوب میدانم که همه مسافرند . 

به همه شان لبخند خواهم زد ولی پنجره ام از همه ی آنها وفادارتر است . 

و شاید روزی بفهمم که من در این قطار تنها هستم و همیشه سوارش بوده ام .  

بقیه فقط مسافران مهربانی هستند که به قطارم سر میزنند . 

روی صندلی هایم که روز به روز کهنه تر میشود مینشینند . 

ساندویچ هایشان را گاز میزنند . 

از قطارها و راه های دیگری برایم حرف میزنند و میروند . 

و همیشه میروند همان گونه که قبلا رفته اند و همیشه باید رفت .  

و من چون دختر قوی ای شدم که دیگر بالا نمی آورد نباید به خاطر این گریه کنم .

این روزها کارهای بزرگی انجام دادم . ریل های قطارم را کج کردم 

تا از مسیر سبزتری رد شوم 

و زمان بیشتری را با پنجره ام بگذرانم . و موفق بوده ام ! 

فقط بعضی شبها که همه خوابیده اند و من صدای ضربان قلبم را میشنوم  

چیزهایی مینویسم که حتی خودم .. بار بعدی که خواندمشان نفهمم . 

و خوب میدانم فردا همه چیز به روال عادی بازخواهد گشت .


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 10:58 PM  توسط حميده  | 


جوانک گل سرخ را برآورد .  

گفت : « مشهور است که می‌توانی گل سرخی را بسوزانی و  

از خاکسترش همان گل سرخ را بازآوری ٬ و این رازِ هنر توست .  

بگذار تا شاهد این معجزه باشم . پس از آن تمام زندگی من از آن ِ تو خواهد بود . »


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 10:39 PM  توسط حميده  | 


میدانی ؟

همه ی رنگها را که می نویسم .. تو شبیه زرد .. ی !

بنفش 

آبی 

سپید ..

سرخ

نیلی

سیاه 

سبز ..

همه را پیوندیست .. 

تداومی است

ارتباطی

وصلی 

.. الّا .. ز ____ ر _____د


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 3:9 PM  توسط حميده  | 


عطرم را عوض می کنم 

از اینکه هنوز بعد ِ این همه سالهایی که نیستی 

باز هم بوی تو را می دهم .. بیزارم

از بوی تو خسته شدم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 2:56 PM  توسط حميده  | 


!who knows ... maybe i like h!m. or maybe i'm liking h!m


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 2:49 PM  توسط حميده  | 


ای دل نگویی چون شدی ، در عشق روز افزون شدی 

                                                گاهی ز غم مجنون شدی ، گاهی ز محنت خون شدی

در عشق تو چون دم زدم ، صد فتنه شد اندر عدم 

                                                ای مطرب شیرین قدم ، می زن نوا تا صبح دم 

گفتم که شد هنگام می ، ما غرق اندر وام می 

                                                نی نی رها کن نام می ، مستانه گر بی جام وی

تو همچو آتش سرکشی ، من همچو خاکم مفرشی 

                                                در من زدی تو آتشی ، خوشی خوشی خوشی خوشی

ای نیست و بر هستی بزن ، بر عیش و سرمستی بزن 

                                                دل بر دل مستی بزن ، دستی بزن دستی بزن


                                                                            " مهربانی - بیات ترک - شور "

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 3:30 AM  توسط حميده  | 

" طالب و زهره "


روستاییان مازندرانی ، در شب نشینی های سنتی یا هنگام كار برروی شالیزارها ،  

گاه مثنوی هایی را زمزمه می كنند كه برلوح دلشان حك شده است:  

مثنوی محلی طالبا ، از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر و... .  

محمدآملی متخلص به «طالب» مشهور به ملك الشعرا طالب آملی ،  

از شاعران و گویندگان بنام قرن یازدهم هجری  

و از اركان اربعه شعر سبك هندی است .  

طالب در سال ۹۹۴ هجری در آمل متولدشد  

و در سال ۱۰۳۶ هجری در هند وفات یافت .  

مقبره او در شهر فتح پور سیكری در شمال هند ،  

در جوار مقبره دوست بزرگوارش اعتمادالدوله تهرانی ،  

صدراعظم مشهور هند قراردارد .  

طالب در هند به اوج قله شعر رسید  

و به مقام ملك الشعرایی دربار دست یافت  

و در ۴۲سالگی در اوج شرف و اعتبار درگذشت .  

داستان عشق طالب آملی و مهاجرتش به هند ، عرصه زمان را درنوردیده  

و به یكی از داستانهای ماندگار در پهنه فرهنگ مازندران تبدیل شده است .  

مثنوی طالب و زهره (طالبا) ، داستان عشق او به دختری به نام زهره است  

كه از كودكی در مدرسه هم درس او بود .  

اما ثروت و شهرت خانواده طالب كه با خاندان محترمی از كاشان   

كه چندتن از رجال و حكمای دربار شاه عباس در اصفهان جزو آن بودند  

و مقام شاعری و جوانی طالب نتوانست خاندان معشوق را راضی به ازدواج آنان كند . 

طالب با حسرت و اندوه فراوان از این شكست عاطفی نزد حاكم آمل رفت  

و او كه شدیداً به طالب علاقه داشت با خروج طالب از آمل مخالفت ورزید  

ولی سرانجام حاكم آمل نتوانست در مقابل اصرار طالب  

و مخصوصاً سروده‌ای که طالب آنجا گفت مقاومت كند .
 
طالب از آمل به كاشان و سپس نزد پسرخاله اش حكیم ركن الدین مسعود كاشانی  

از شعرای نامی و اطبای معروف دربار شاه عباس رفت  

و هنگام تاریخ تولد اسماعیل میرزا پسرشاه عباس چند قصیده و قطعه عرضه داشت .

باخروج حكیم ركن الدین از اصفهان و مهاجرت به هند ،  

طالب مدتی را در مرو گذراند و آنگاه رهسپار هند شد .  

در اینجا بود كه خواهرش ستی النساء كه زنی ادیب و طبیب بود  

برای دیدنش به هند رفت و در دربار ملكه «ممتاز محل» موقعیتی خاص یافت .  

ستی النساء بعد از مرگ طالب به گردآوری منظومه طالب و زهره مبادرت كرد .  

آنچه مسلم است ، طالب تا پایان عمر به یاد زهره و عشق او بود.

اما در فراق طالب ، زهره مویه ها كرد .  

زهره هرجا را كه فكر می كرد ، می تواند طالب را بیابد ، گشت  

ولی از او خبری نبود . بعدها فهمید كه طالب به شهرهای دوردست رفته  

و دیگر بازنخواهد گشت . سالها از پی هم گذشت .  

طالب در هندوستان به اوج افتخار رسید و با دختری از خانواده های درباری ازدواج كرد  

و در سال ۱۰۳۶هجری درگذشت .  

ماهها بعد خبرمرگ او به آمل رسید .  

به محض رسیدن خبرمرگ طالب ، زهره كه علیرغم ازدواج تحمیلی ،  

عشق به طالب را در دلش زنده نگه داشته بود ، دگرگون شد  

و آشفته و شیدا به كنار رود هراز رفت و از ماهیان سراغ طالب را گرفت .  

گفت وگوی زهره با ماهیان یكی از فرازهای تراژیك منظومه طالبا است  

كه به لهجه مازندرانی با حزن خاصی خوانده می شود .  

یك روز زهره دیگر به خانه نیامد .  

به جست وجوی او پرداختند ،  

از داخل رود هراز درجایی كه معمولاً زهره در آنجا به راز و نیاز می پرداخت ،  

تا كنار دریا را بارها و بارها گشتند ، اثری از زهره نبود .  

تو گویی همراه ماهیان به دنبال طالب رفته بود .


منظومه ی عشقی طالب و زهره توسط هنرمندان مازندرانی جمع آوری گردید و 

راوی خوش لهجه ی آملی ، که نام مشخصی از وی در دست نیست ،

هنرمندانه به اجرای اثر می پردازد که فایل صوتی مربوط ، جهت دانلود اثر در زیر قرار داده شده است

(به روایتی از آقای علیزاده آملی به عنوان خواننده ی منظومه نام برده اند)

http://sirjaron.persiangig.com/audio/taleb-o-zohreh/

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 1:25 AM  توسط حميده  | 


نتایج مُخ ترکوندن امروزم :

دو جور اعتیاد داریم .  

یکی اعتیاد فیزیکی به یه ماده ست .. مثل اعتیاد به سیگار  

که ممکنه بدن و دچار ضعف کنه اگه نرسه ،  

یکیم اعتیاد فکریه .. مثل اعتیاد به خاطره  

که هیچ تعلق فیزیکی باعثش نمیشه ..

ولی وقتی یه مدت نتونی به اون چیزیایی که دلت میخواد فکر کنی و  

دنیا رو اونجوری که دوست داری ببینی اون وقت مُخت رعشه میگیره نه بدنت. 


+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 4:53 PM  توسط حميده  | 


یه چیزی هنوز توی من بزرگ نشده 

هرمونای مربوط به رشد اش .. مختلّه

یه چیزی که غده های مترشح اش در من .. کم کاره

سلولهای مغزم ازش خالیه انگار

یه چیزی که به فحش مربوطه 

هنوزم .. بعد این همه سال .. بدترین و خشمگین ترین فحشم .. "نفهم" ئه

با اینکه خیلی وقتا کَمََمه .. ولی همینه


                                                             .. خوبه که گریه هست

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 4:28 PM  توسط حميده  | 


یه گوشه تو کافه میشینم .

یه اتاق داره ٬ که وسطش یه دیواره بین دو طرف کافه .  

دیواره پنجره داره ٬ پنجره‌های چوبی و بزرگ .  

کنار پنچره به آهنگ گوش میدم و توی پنجره رو نگاه میکنم .  

عکس آدما میفته توی پنجره ٬  

شبیه یه آینه‌ ای که تصویرا رو کمرنگ میکنه و میندازه رو هم .  

هیچی نمیشنوم از حرفای دور و برم ٬  

فقط یه سری تصویر میبینم ٬ یه سری صورت ٬ هر کدوم با یه زاویه ٬  

و نمیتونم تشخیص بدم کدوم صورت واقعیه و کدوم غیر واقعی .  

همه چیز تو هم فرو رفته و شبیه عکس میمونه .  

و هر عکسی و هر تصویری به معنی یه دنیا به بزرگی یا شایدم کوچیکی دنیای منه . 

بیشتر که نگاه میکنم توی پنجره‌ی شیشه‌ای ٬  

نگاهم از بعصی صورتا رد میشه ٬ 

میفهمم که اونها تصویر بودن . ... همه چیز نرم و ساکته .  

و مردمی که توی ساعت دیواری بزرگی زندگی میکنن  

و دنبال عقربه میگردن تا شاید  

عشق بازی میان لحظه های زندگیشون رو بین عقربه های ساعت ..

طولانی تر کنن . 

و شاید مردمی که برای زنده بودن ، جون میدن 

و شاید تصویرهایی که واقعی تر از آینه ی آدمهای واقعی هستن ..


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 0:9 AM  توسط حميده  | 

من ،
نایستاده ام
این صدای من نیست
شاید نگریستن گذر باد بود
شاید هم دویدن دیوانه وار ثانیه ها
من؟
نایستاده ام

ماهی ها با چشمان ِ باز میخوابند
خرگوش ها برای زیستن ِ ذرت ها میمیرند
ذرت ها روی بوم نقاشی ِ مرد کنار دریا مات و کم رنگ، جای شن ها را میگیرند
دختری درد میکشد
و مردی جعبه ی کبریت کودکیش را با حجم خانه ها اندازه میگیرد
و من؟
نایستاده ام

کسی میمیرد
و کسی دیگر کشته میشود
و کسی میخندد
و کسی میرقصد
و مردمی ساعت های شنی شان را به حراج میفروشند
و کودکی رویاهایش را

کودک بزرگ میشود
و شب، صبح
و گردبادی ، عریان
و تاریخی ، تکرار
و من ،
گیج میان شیشه و آینه 
نگاهی را دنبال میکنم
که عاشقانه نفرت میورزد
و میمیرد
و نمی ایستد

در شب
راسوها 
روی نقشه ، و پشت اقیانوس زندگی میکنند
و در روز ، زیر سایه با موش ها میخوابند
و من ،
نایستاده ام
حتی اگر ساعت آفتابی رویاهایمان
تمام شب بیدار بماند
کسی چه میداند
در شبی که آفتاب نیست
ساعت ها چگونه میگذرند


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 10:36 PM  توسط حميده  | 


آن هایی که نیامده .. می روند هربار و 

این هایی که هستند همیشه .. بی آنکه آمده باشند ..

شاید تو ندانی هنوز ..

اما عجب این و آن هایی اند !


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 4:10 PM  توسط حميده  | 


تنهایی .. سرد است

تنهایی ، یک چیز ِ سرد است 

سرد و کرخت

از آن سردهایی که تا مخچه ات تیر می کشد 

تا پشت ِ گوش ات

وقتی که ..

 تیکه ی بی رحم ِ یخ .. از توی لیوان سمت ِ دندان ِ پرکرده ی جلویی ات را نشانه می رود

بعد وجودت سووت می کشد 

شاید هم زنگ می زند

انگار که میله ی آهنی ِ بارفیکس را با دندانهای ِ آسیابت گاز بزنی

انگار که میمیری

و مردنت تمامی ندارد


تنهایی .. سرد است

مثله بیرون ِ کلبه .. صبح .. 

وقتی هوا هنوز خواب است

بارانی که کنار ِ راه دراز کشیده و یخ بسته .. تا زیر ِ گامهایت بشکند

.. وقتی می روی


سرد .. 

.. وقتی شومینه خاموش باشد و پاهایت لخت

.. آنقدر که کف ِ زمین ، استخوانهایت را بتِّر ِکاند


تنهایی یک جور  ِ عجیبی سرد است  

که هیچ سرمایی مثل ِ آن نیست انگار

تنهایی سرد است

سرمایش .. فلج می کند 

لال می کند 

رعشه می آورد

عین ِ خواب آلودگی .. 

بی خوابت می کند


و مهم نیست که تنهایی دیگر چگونه است 

فقط اینکه .. تنهایی .. سرد است


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 5:2 AM  توسط حميده  | 


مهم نیست که " بی تو بسر نمی شود "

مهم این است که " بی تو هدر نمی شود "


* واژه ی زندگی در مصرع های فوق ، خصوصن مصرع دوم ، به قرینه ی معنوی حذف گردیده است


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 6:55 PM  توسط حميده  | 


اگر به جای مو نداشتن .. نداشتن ِدوست مشخصه ی کچلی می بود 

یقینن .. من کچل ترین دختر دنیا بودم


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 0:3 AM  توسط حميده  | 


او از من میترسد چرا که میداند من امن ترین جزیره ی اقیانوسم

اینرا به خواب دیدم . 

بعد از بیدار شدن ار خودم پرسیدم این خواب بود یا خاطره ؟

و دوباره به خواب رفتم .


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 4:57 AM  توسط حميده  | 

دیروز؟


دختر امروز ، همان دختر دیروز است ، که میان هزاران سایه‌ی خودش را پنهان کرده . 

من ولی به نگاهش میشناسمش . من او را برای همیشه حک کرده ام .  

نبض زمان ، در دنیای من ، در دست من است .  

من او را هر بار از نو می‌آفرینم . 

گفته بودم نه ؟ نگاه آدم پیر نمیشود .. سنگین میشود و عمیق .. ولی پیر نمیشود . 

نگاهش میکنم . میترسم .  

چشمانم را میبندم و به صدای موج دریا در شب فکر میکنم .  

میترسم .


امروز .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 4:50 AM  توسط حميده  | 


در ها

در ها
در ها
دیوار ها
دیوار ها
پنجره ها
پنجره ها
دیوارها
پرده
پرده
پرده
دیوار
پنجره
دیوار
و خرابه

خواب دیدم میان خرابه ای ایستاده‌ام و دنبال چیزی میگردم که دیگر نیست .

دری و دیواری که فقط ازشان خرابه ای مانده‌ست .


و باد
و نور
و سردی هوا
و خورده‌های شیشه
و مانده‌های آینه
و آجر
و خرابه

خرابه‌ها


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 4:45 AM  توسط حميده  | 


من رویا پردازی نمی کنم

آدم هایم از من دورند 

من وابسته تر از آنم که کسی را رها کنم

این بود که من مرز رویا و واقعیت را رها کردم 

نمیدانم کجایم

باور کن 

تو را میدانم کجایی

همین جا جلوی من 

همیشه

ولی خودم را نمیدانم 

گم که میشوم

به سراغت می آیم 

و میفهمم سال هاست که دیگر نیستی

بر میگردم 

به دنیای خیالی امن و گرم ِ بودن ام

هر چه ندارم از توست 

و هر چه دارم هم 

و تو


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 4:44 AM  توسط حميده  | 


چوپان ..

کلوچه هایش را توی سبد نمی چیند و خداحافظی می کند 

به آسمان نگاه می کند 

ابری نیست .. خُنَک است 

راه می افتد 

انگشت کوچک پایش را می زند دمپایی 

دیگر کهنه شده که هنوز برایش اندازه نیست

می اندیشد : " تو با من نیستی کوتاهترین مسیر را می روم"

هوا هم که باران دارد انگار 

وقتهایی با خود قدم می زند ** بی گوسفند

میانه ی راه .. می رسد کنار پُل

کسی آنجا ننشسته

گراویل های کنار پُل را می نشیند و کلوچه ها را روی خاک می گذارد

جابه جا می شود تا مسلط ببیند آنطرفتر های روبرویش را

جنگلی پُر از کوه .. پُر از ارتفاع .. پُر از دامنه 

و زن ها و دختر هایی که می روند 

خوش رنگ ، خندان ، عجول

می بیند ِشان و آنها نه 

او می اندیشد ِشان و آنها نه

چوپان پلک می زند و تصویرها عوض می شوند

به هر پلک زدن .. دنیای تازه ای می آید و 

ساکت مشغول می شود ..

تا وحی 


+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 8:58 PM  توسط حميده  | 


روزهای عجیبی ست !

هر روز که از در خانه بیرون می روی .. خبر ِ دزدی ِ شب ِ پیش ِ کسی ست از اهالی کوچه

شبهای غریبی ست !

دزدی که از دیوار خانه بالا می رود و برای زن دایی چاقو می کشد و 

ریلَکس دروازه را باز می کند و می رود ..

شب دیگر صندوقچه ی مُحقر سادات را میدزدد که پولهایش را جمع کرده بود 

تا بعد سالها .. برای اولین بار به زیارت امام رضا برود

از در خانه ی انوش میرود برای دزدی 

شیشه های در و پنجره ی خانه ی برادر امین آقا را درهم می شکند تا راهی به داخل بیابد 

کشوهای خانه ی مُنَوّر را بهم می ریزاند و پول سیّدی هایشان را می برد

دزد ِخوش اقبال ، آنقَدَر خودمانی ست از فرط ِ نداری .. که نقاب هم نمی زند 

به علی سلام می کند و از پله های ایوان ِ عمّه مریم راهش را می کشد و میرود

روزگار ِ جالبی داریم ما اهالی کوچه ی حجتی

هر شب از ترس اینکه دزد به خانه مان نیاید گوش بزنگ خوابمان می بَرَد 

و دزد است که در حریم مان قدم می زند و پرتقال می خورد و با خود ..

نقشه ی دزدی فردا شب اش را از خانه ی همسایه ی دیوار به دیوارمان دوره می کند 

هر کداممان به خود دلداری می دهیم که خانه ی ما راهی برای آمدن دزد ندارد 

همه ی درهایمان قفل می شود 

گارد داریم 

دیوارمان بلند است 

پدر تا صبح کشیک می دهد و 

دزد جوان که به ریش همه ی ما می خندد و غارتمان می کند . 

و پلیس محلی ای که می آید و نیازی به انگشت نگاری نمی بیند

از ترس اینکه اثر انگشت او شاید اشتباهی این وسط روو شود ؟

و در مملکت جمهوری اسلامی اگر می خواهی که بی دردسر زندگی کنی .. دزد باش !


+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 6:25 PM  توسط حميده  | 


آهای آدمها ! 

مرا نهی از منکر نکنید وقتی ..

منکرات ِمن همه .. تنهایی است و شعر و کتاب و فیلم .


+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 12:46 PM  توسط حميده  | 


نوشته هایم را می خواند و قاطی کامنت هایی که می گذارد ..

به من میگوید .. جودی اَبُت !

نکند بابا لنگ درازی تو ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 3:14 PM  توسط حميده  | 


چرا هیشکی باور نمی کنه که رویا هم مثه واقعیت ، یه دنیاست ؟

بخدا اشکال نداره اگه دوس داشتی اونجام بخوای زندگی کنی 


+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 10:28 PM  توسط حميده  |